درباره من
دکتر علی دادوند
مدرس، مشاور و استراتژیست برند و تبلیغات
دکتری مدیریت بازرگانی
از فهم پدیدهها تا ساختن سازمانهای ماندگار
مسیر حرفهای من از یک پرسش آغاز شد:
چرا برخی پدیدهها، با وجود ظاهر سادهشان، در لایههای عمیق و پیچیده اثرگذارند؟
نخستین مواجهه جدی من با این پرسش، در رشته فیزیک بود. تحصیل در مقطع کارشناسی فیزیک، بیش از آنکه صرفاً یک مسیر دانشگاهی باشد، شیوهای از اندیشیدن را در من شکل داد: اینکه برای فهم هر پدیده، نباید به آنچه در ظاهر دیده میشود بسنده کرد؛ باید روابط میان عوامل، نیروهای پنهان، علتها و پیامدها را دید. فیزیک به من آموخت که هیچ پدیدهای جدا از محیط خود معنا پیدا نمیکند. هر تغییر، ریشهای دارد؛ هر نتیجه، محصول مجموعهای از ارتباطهاست و هر مسئله، پیش از آنکه به راهحل نیاز داشته باشد، به فهم درست نیاز دارد.
بعدها، همین نگاه مرا به سمت پدیدهای دیگر برد: سازمان.
برای من، سازمان هرگز صرفاً یک بنگاه اقتصادی یا ساختاری اداری نبوده است. سازمان، مجموعهای زنده از انسانها، تصمیمها، باورها، روابط، فرهنگ، دانش و تجربه است. مجموعهای که میتواند بر زندگی کارکنان، انتخاب مشتریان، سرنوشت یک صنعت و حتی مسیر توسعه یک جامعه اثر بگذارد.ددر آن سالها، پرسشهایی ذهنم را درگیر کرد که بهتدریج مسیر حرفهایام را تغییر دادند:
چرا مخاطبان به برخی سازمانها اعتماد میکنند و به برخی دیگر نه؟
چگونه یک نام، در ذهن بازار به کیفیت، اعتبار و اطمینان تبدیل میشود؟
چرا بعضی کسبوکارها با وجود محصول مناسب، منابع کافی و ظرفیت بالا، نمیتوانند جایگاه شایستهای در ذهن مخاطبان خود بسازند؟
و مهمتر از همه، چگونه میتوان میان واقعیت یک سازمان و تصویری که از آن در ذهن بازار شکل میگیرد، پیوندی پایدار ایجاد کرد؟
برای یافتن پاسخ، وارد دنیای مدیریت شدم. تحصیلاتم را در مقطع کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی با گرایش بازاریابی در دانشگاه علامه طباطبایی ادامه دادم و سپس در مقطع دکتری مدیریت بازرگانی با گرایش بازاریابی در دانشگاه اصفهان، به مطالعه و پژوهش عمیقتر در حوزه بازار، برند، رفتار سازمانی و توسعه کسبوکار پرداختم.
اما دانشگاه برای من پایان مسیر نبود؛ نقطه آغاز آن بود.
از دانش تا میدان واقعی کسبوکار
همزمان با فعالیتهای علمی و پژوهشی، وارد فضای واقعی کسبوکار شدم؛ جایی که مفاهیم و مدلها باید در برابر واقعیت بازار، محدودیت منابع، پیچیدگیهای سازمانی، رفتار مشتریان و تصمیمهای دشوار مدیران آزموده شوند.
در طول این سالها، در نقشهای گوناگونی فعالیت کردهام: مدیرعامل، مؤسس، رئیس هیئتمدیره، همبنیانگذار، مشاور، مدرس دانشگاه، پژوهشگر و مدیر کلینیک مشاوره کسبوکار. تجربه راهاندازی و مدیریت کسبوکارها، حضور در فضای آموزش و مشاوره، و همکاری با مدیران و سازمانهای مختلف به من کمک کرده است تا مسائل را فقط از یک زاویه نبینم. این تنوع تجربه برای من ارزشمند بوده است؛ زیرا امکان داده میان سه حوزهای که معمولاً از یکدیگر جدا دیده میشوند، ارتباط برقرار کنم:
- دانش و پژوهش؛ برای فهم دقیق مسئله و پرهیز از تصمیمگیریهای سلیقهای
- تجربه مدیریتی و اجرایی؛ برای درک واقعیتهای سازمان و محدودیتهای اجرا
- مشاوره و آموزش؛ برای تبدیل دانش و تجربه به مسیرهای عملی و قابلاجرا
در پروژههای حرفهای، با کسبوکارها و سازمانهایی در صنایع و حوزههای متنوع همکاری داشتهام؛ از تدوین برنامههای بازاریابی و اجرای برنامههای توسعه بازار تا طراحی استراتژی برند، بازآفرینی برند، طراحی ساختارها و فرایندهای سازمانی. بخشی از این تجربهها شامل پروژههای برند برای صنعت موتورسیکلت، صنعت روانکارها، صنعت محصولات سلولوزی، صنعت فرش و گلیم، صنعت چرم، صنعت پوشاک، صنعت مبلمان و نیز همکاری با صنایع کوچک و بزرگ مختلف بوده و هست.
این تجربهها یک واقعیت مهم را برای من روشنتر کردهاند:
برند، نتیجه یک کمپین نیست؛ حاصل مجموعهای از تصمیمها و رفتارهای سازمان است.
برند فقط نام، لوگو، رنگ یا پیام تبلیغاتی نیست. برند، ادراکی است که در ذهن و تجربه مخاطب شکل میگیرد؛ از کیفیت محصول و نحوه پاسخگویی تا رفتار کارکنان، صداقت وعدهها، تجربه خرید، نوآوری، قیمتگذاری، خدمات پس از فروش و حتی شیوه مواجهه یک سازمان با بحران. به همین دلیل، طراحی استراتژی برند را جدا از طراحی برنامه بازاریابی، فروش، محتوا، تبلیغات، ساختار و فرایندهای سازمانی نمیبینم. برند زمانی قدرت میگیرد که در تصمیمها و رفتارهای روزمره سازمان جاری شود.
برند از ذهن مدیران آغاز میشود
در سالهای فعالیت حرفهای، بیش از هر چیز به یک موضوع رسیدهام: بسیاری از مسائل برند، پیش از آنکه در بازار شکل بگیرند، در درون سازمان و در ذهن رهبران آن آغاز میشوند.
گاهی یک سازمان محصول مناسبی دارد، اما نگاه روشنی به مشتری ندارد. گاهی برنامه بازاریابی دارد، اما میان وعده برند و واقعیت تجربه مشتری فاصله افتاده است. گاهی مدیران بهدنبال تبلیغات بیشترند، در حالی که مسئله اصلی در کیفیت تصمیمگیری، انسجام سازمان، فرایندها، مدل فروش یا رفتار کارکنان قرار دارد. به همین دلیل، یکی از مهمترین دغدغههای حرفهای من، تغییر مایندست مدیران و رهبران سازمانها نسبت به برند، بازار و حتی رشد و توسعه است.
من باور دارم جاریسازی برند، بیش از هر چیز به تغییر نگاه نیاز دارد. تا زمانی که برند صرفاً وظیفه واحدبرند، بازاریابی یا تبلیغات تلقی شود، نمیتوان از آن انتظار خلق اعتماد و مزیت رقابتی پایدار داشت. برند باید در ذهن مدیران، در تصمیمهای مدیران و در رفتار سازمان حضور داشته باشد.
برای من، نقش یک مشاور یا استراتژیست صرفاً ارائه یک سند، مدل یا پیشنهاد نیست. نقش اصلی، کمک به سازمان برای دیدن مسئله از زاویهای دقیقتر، تصمیمگیری آگاهانهتر و تبدیل راهبرد به اقدام است. در همین راستا در هر پروژه تلاش میکنم پیش از ارائه راهحل، مسئله را درست بفهمم؛ زیرا راهحل درست، بدون صورتبندی درست مسئله، اغلب به نتیجهای پایدار نمیرسد. تفاوتی ندارد پروژه مربوط به یک کسبوکار نوپا باشد یا یک سازمان بزرگ، یک محصول جدید باشد یا یک برند باسابقه؛ آنچه اهمیت دارد، فهم علمی و عمیق مسئله، طراحی راهکار متناسب با واقعیت سازمان و ایجاد ارزش واقعی است.
دانایی؛ فلسفه حرفهای من
اگر بخواهم میان سالهای تحصیل، پژوهش، مدیریت، مشاوره و آموزش یک نقطه اتصال پیدا کنم، به یک واژه میرسم: دانایی.
دانایی از نگاه من، انباشت اطلاعات یا تکرار مفاهیم مدیریتی نیست. دانایی یعنی توانایی دیدن مسئله، شناخت روابط میان عوامل، تحلیل واقعیت، تشخیص اولویتها و تبدیل دانش به تصمیم و اقدام.سازمانها در محیطی فعالیت میکنند که بازارهای آن پیوسته در حال تغییر است؛ فناوریها با سرعت پیش میروند، رفتار مشتریان پیچیدهتر میشود، رقابت شکل تازهای پیدا میکند و تصمیمهای امروز، آثار بلندمدتی بر آینده کسبوکار میگذارند. در چنین فضایی، سازمانی ماندگار است که یادگیری را به بخشی از هویت خود تبدیل کند؛ سازمانی که بتواند بفهمد، تصمیم بگیرد، تغییر کند و از تجربه خود بیاموزد.
همین نگاه، ریشه شعار شخصی و حرفهای من است:
«بدانیم تا بمانیم»
برای ماندن در بازار، باید بدانیم.
برای رشد کردن، باید یاد بگیریم و تغییر کنیم.
و برای اثرگذاری، باید دانایی را به عمل تبدیل کنیم.
برای چه تلاش میکنم؟
امروز خودم را صرفاً مدرس، مشاور یا استراتژیست برند نمیدانم. تلاش میکنم میان دانایی و توسعه کسبوکارها پیوند ایجاد کنم.
باور دارم توسعه اقتصادی و اجتماعی، بدون کسبوکارهای توانمند، یادگیرنده و مسئولیتپذیر امکانپذیر نیست. هر کسبوکاری که بهتر رشد کند، میتواند ارزش بیشتری خلق کند؛ فرصتهای شغلی بیشتری بسازد؛ نوآوری بیشتری به وجود آورد و سهم مؤثرتری در توسعه جامعه داشته باشد.
به همین دلیل، رسالت حرفهای من فراتر از یک پروژه، یک برند یا یک سازمان است:
کمک به رشد و توسعه کسبوکارها، برای ایفای نقشی هرچند کوچک در توسعه جامعه.
هنوز خودم را در حال یادگیری میدانم؛ زیرا بازار، انسان، فناوری و سازمان دائماً در حال تغییرند. این مسیر برای من، مسیر دانستن، تجربه کردن، آموختن، ساختن و همراه شدن با کسانی است که میخواهند کسبوکار و آینده بهتری بسازند.
و اگر قرار باشد سالها بعد چیزی از نام من در ذهن مخاطبان باقی بماند، امیدوارم این باشد:
“کسی که میشد به دانایی، خبرگی و اعتمادش تکیه کرد؛
و کسی که تلاش کرد از مسیر رشد کسبوکارها، سهمی در توسعه جامعه داشته باشد”
